زبان حال حضرت عباس (ع)

ای تیر تو راقسم به جان کمانت بیخیال مشک

ای تیر حرفت چیه با من بزن بیخیال مشک

ای تیر کاری به کار مشک من نداشته باش

بگذار برسد آب به اصغر من بیخیال مشک

برای بردن آب به کمکت احتیاج دارم

گوش کن این بار به این سخن بیخیال مشک

اصلا باشد بیا و قدمت روی چشمهای من

اما دگر حرفی از مشک مزن بیخیال مشک

اصلا خودت بگو دلت می آید علی آب نخورد؟

حرف را عوض کن خواهشا بیخیال مشک

دست از سر لجبازیت بردار خواهش میکنم

رحم کن حیف است نزن بیخیال مشک

رباب دوست دارد علی اش را داماد کند

پس بیا و دل او را مشکن بیخیال مشک

سکینه به انتظار دم خیمه لحظه شماری میکند

پس بیا و کمک کن برای رفتن بیخیال مشک

وقت تنگ است لعنتی وقتم مگیر

بسته است به این وقت جان اصغر من بیخیال مشک

آخر ای تیر کار خود کردی ننگ برتو

من که گفتم قدمت روی چشمهای من بیخیال مشک


شاعر : جواد قمری 




موضوع :
حضرت ابالفضل (ع) ,  اشعار ,  محرم الحرام1435  ,