حضرت عبدالله بن الحسن(ع)

 

پا برهنه شد و به میدان زد

داد می زد: عمو رسیدم من

دستِ من هست؛ پس نبُر دیگر

تیغ زیر گلو رسیدم من

 

تا بیایم غریب لب تشنه

با خدا دردِ دل مفصل کن

با مناجات گوشه ی گودال

نیزه ها را کمی معطل کن

 

چقدر دیر آمدم! تیغی

بوسه بر دست مهربانت زد

قاری خوش صدایِ آل الله

چه کسی نیزه بر دهانت زد!؟

 

چند خط شکسته ی ممتد

شکل زخم عمیقِ پیشانیت

بی علمدار بودن خیمه

علت اصلی پریشانیت

 

نیزه های شکسته می بینم

لبِ گودال و داخلِ گودال

چادر زینب تو خاکی شد

رویِ تلِّ مقابل گودال

 

برق یک شیءِ آهنین دیدم

کاسه ای آب شاید آوردند!؟

نه عموجان! خیال خامی بود

تازه یک خنجرِ بد آوردند

 

دشنه ای کُند می رسد از راه

نیت کشتن تو را دارد

چقدر زخم خورده ای! ای وای!

خواهرت خیمه بوریا دارد !؟

 

سایه ی چکمه ای مرا ترساند

حق بده، خصلت یتیم این است

صحنه ی غارت عبای شما

دیدن و باورش چه سنگین است

 

حول و حوش هزار و نهصد بود

زخم های تو را شمردم من

احتیاجی به تیر حرمله نیست

ای عمویِ غریب، مُردم من


شاعر: آقای وحید قاسمی




برچسب ها :
حضرت عبدالله بن الحسن(ع) , 

موضوع :
حضرت عبدالله بن الحسن (ع) ,  اشعار ,  محرم الحرام1435  ,